خرید بک لینک
ساعت هفت و ده دقیقه به مسجد رسیدم. این هفته یه خورده زودتر رسیدم؛ نشستم و قرآن ها رو روی رحل ها چیدم. چند لحظه بعد، استاد اومد. اول خواست قرائت تقلیدی تحویل بگیره. از بین همه، فقط دو نفر قرائت کار کرده بودند که من جزو بقیه بودم. بعد از تحویل گرفتن قرائت ها، نفری یه آیه ترتیل خوندیم. استاد یه برگه کاغذ پر از عدد از سررسید در آورد که آیه هایی که موارد خاصی از تجوید زیاد داشت یادداشت کرده بود. به نفر اول گفت بخونه. بعد از خوندن هرکس، بر اساس اشکالات تجویدی، یک یا دو آیه رو گفت که برای هفته بعد آماده کنند. یکی از بچه ها یکم اذیت میکرد و نمیخوند؛ کناری به شوخی یه پس گردنی بهش زد که بخونه. من بدون اشکال تجویدی، اما ساده و یکنواخت خوندم. استاد به من یه تکلیف دیگه داد؛ برای هفته بعد باید ترتیل غیر از استاد منشاوی -حداقل روزی پنج دقیقه- گوش کنم. استاد از وقتی که سربازی رفته، وسط کار، خاطرات سربازی تعریف میکنه. ساعت هشت حلقه جمع شد. جلسه عمومی در ادامه مطلب

برچسب: جلد هفتم یادداشتهای علم, نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: يکشنبه 21 آذر 1395 ساعت: 21:44

هوا داشت مثل پارسال بتدریج سرد می شد. نگران بودم که امسال هم مثل پارسال با تیشرت توی سرمای زمستون مایه تعجب بقیه باشم؛ یکشنبه زمستون شد. دیشب با دو تا لباس گرم به طرف مسجد رفتم. باد تندی می وزید و هوا سردتر از تصور من بود، خواستم بدوم که یه خورده زودتر برسم و یکم گرم بشم؛ خیلی زود از نفس افتادم. ساعت هفت و ربع به مسجد رسیدم. استاد نشسته بود. زحل و قرآن برداشتم و نشستم. بعد از چند لحظه، استاد تکالیف هفته قبل رو تحویل گرفت. بعد، دور ترتیل، نفری یه آیه، شروع شد. استاد به سه نفر از بچه ها یه کاغذ داد که از روی اون تمرین کنند؛ نمیدونستم چی بود. استاد برای هفته بعد، از هر نفر دو دقیقه قرائت تقلیدی خواست. ساعت هفت و پنجاه دقیقه گروه استاد جمع شد. دو سه دقیقه ای رحل ها دور دو ستون نزدیک محراب چیده شد.جلسه عمومی در ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: يکشنبه 21 آذر 1395 ساعت: 21:44

این هفته با کاپشنی که پنجشنبه هفته قبل خریده بودم به طرف مسجد رفتم. هوا با کاپشن خوب بود. ساعت هفت و ربع به مسجد رسیدم. دیدم پارچه های سیاه مسجد رو میکنند. شک کردم؛ کلاس تعطیل شده یا یه جای دیگه تشکیل شده؟ با شک رفتم تو و دیدم در سالن ته مسجد بازه. رحل و قرآن برداشتم و رفتم. به موقع رسیده بودم. استاد قرائت ها رو تحویل گرفت. یکی از بچه ها یکم اذیت کرد، استاد آخرین نفر ازش تحویل گرفت. یکی از بچه ها که قرائت سوره حجر استاد عبدالباسط رو کار کرده بود، مثل من قبل از ماه رمضان، آیه "وما خلقنا..." اولی رو با سومی قاطی کرده بود، اما راحت تر از من اصلاح شد. بعد از تحویل گرفتن قرائت ها، وقت ترتیل رسید. یکی از بچه ها کار داشت، رفت. استاد ترتیل رو شروع کرد. بعد از چند دقیقه، همونی که رفته بود برگشت و گفت کار پارچه های مسجد تموم شده. استاد رفت و دید هنوز کار ادامه داره.جلسه عمومی در ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: يکشنبه 21 آذر 1395 ساعت: 21:44

صفحه بندی